
نمی دونی دل عاشق این روزا چه حالی داره
این روزا غم عجیبی توی قلبم پا میزاره
تو شدی خدای عشقم!
دختران روستا به شهر فکر می کنند.
دختران شهر در آرزوی روستا می میرند.
مردان کوچک به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند.
مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک می میرند.
پروردگارا!
کدامین پل در کجای جهان شکسته است که هیچ کس به خانه اش
نمی رسد؟


تو را از بس زلالی دوست دارم
تو را از بی مثالی دوست دارم
اگر چه شاخه ام گل هم ندارم
تو را با دست خالی دوست دارم !!!

چشماي من ميل به گريه داره ميخواد بباره
دل نميدوني كه چه حالي داره چه حالي داره
غصه به جز گريه دوا نداره خدا نداره
هرچي تو دنيا غمه ماله منه
روزي هزار بار دل من ميشكنه
دل ديگه اون طاقتا رو نداره خدا نداره
پشت سر هم داره بد مياره خدا مياره
از در وديوار واسه دل ميباره
زندگي اي زندگي خسته ام خسته ام
گوشه ي زندون غم دست وپا بسته ام
دل ديگه اون طاقتا رو نداره
پشت سر هم داره بد مياره
دلم گرفت از اسمون هم از زمين هم از زمون
تو زندگيم چقدر غمه دلم گرفته از همه
اي روزگار لعنتي تلخه بهت هرچي بگم
من به زمين واسمون دست رفاقت نميدم
امشب از اون شباست كه من دوباره ديونه بشم
تو مستي وبي خبري اسير ميخونه بشم
امشب ازاون شباست كه من دلم ميخواد داد بزنم
تو شهر اين غريبه ها دردمو فرياد بزنم
از اين همه دربه دري توقلب من قيامته
جه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته
از اين همه دربه دري به لب رسيده جون من
به داد من نميرسه خداي اسمون من
نميدانم كه دلتنگي چه عطر كهنه اي دارد
نميدانم كه ياس تلخ ديرينه چه اندوهي به جان خسته ميبارد
خداوندا تو ميداني كه انسان بودن وماندن در اين دنيا چه دشوار است
چه رنجي ميكشد آن كس كه انسان است واز احساس سرشار است
اي به داد من رسيده تو روزاي خودشكستن
اي چراغ مهربوني تو شباي وحشت من
اي تبلور حقيقت توي تاريكي ترديد
تو شبو از من گرفتي تو منو دادي به خورشيد
اگه باشي يا نباشي براي من تكيه گاهي
براي من كه غريبم تو رفيقي جون پناهي
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور كه دوري براي من شده عادت
ناجي عاطفه ي من شعرم از تو جون گرفته
رگ خشك بودن من از تن تو خون گرفته
اگه مديون تو باشم اگه از تو باشه جونم
قدر اون لحظه نداره كه منو دادي نشونم
وقتي شب شب سفر بود توي كوچه هاي وحشت
وقتي همسايه كسي بود واسه بردنم به ظلمت
وقتي هم ثانيه شب تپش هراس من بود
وقتي زخم خنجر دوست بهترين لباس من بود
تو با دست مهربوني به تنم مرحم كشيدي
برام از روشني گفتي حلقه ي شبو دريدي
ياور هميشه مومن تو برو سفر سلامت
غم من مخور كه دوري براي من شده عادت
اي طلوع اولين دوست اي رفيق آخر من
به سلامت سفرت خوش اي يگانه ياورمن
مقصدت هرجا كه باشه هرجاي دنيا كه باشي
اون ور مرز شقايق پشت لحظه ها كه باشي
خاطرت باشه كه قلبت سپربلاي من بود
تنها دست تو رفيق دست بي رياي من بود
شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشد نسیم پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس آلود زنبق های وحشی بوسه می چیند و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب
خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم !
از زبان کارو فریادت دهم٬ اگرهستی برس به دادم
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان بشکنی
زمین و آسمانت را کفر میگویی٬ نمیگویی؟
خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی
تن خسته خویش را بر سایه دیواری
به خاک بسپاری
اندکی آنطرف تر کاخ های مرمرین بینی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟
خداوندا اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق ریزی
شب آزرده و دل خسته
تهی دست و زبان بسته
بسوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می گویی٬ نمی گویی؟
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو در قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان بهشت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
تو خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا می لغزد
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود سلطان تبعیضی
تو خود فتنه انگیزی
اگر در روز خلقت مست نمیکردی
یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا نمیکردی
جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی
هرگز این سازها شادم نمیسازد
دگر آهم نمیگیرد
دگر بنگ باده و تریاک آرام نمیسازد
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته میگریم
اگر حق است زدم زیر خدایی
.
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
هر که می خواهد من و تو ما نشویم مرگش باد و خانه اش ویران.
چه خوب شد که به دنیا آمدی و چه خوب شد که دنیای من شدی
پس بدان که دل تنگی ها هم بخاطر تو دوست دارم و تو از حال من خبر نداری! ![]()
عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست!
من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا ؟
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()








کیم من آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی
گهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی در نظرگاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
به اقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی!

برای بودن عمری باید زیست![]()
ولی برای رفتن تنها بهانه ای کافیست![]()
کاش می شد برای بودن![]()
هم تنها بهانه ای ..... ![]()




عاشقت بودم و ديوانه حسابم کردی
آشنا بودم و بيگانه خطابم کردی
گفته بودم چو بيايی غم دل با تو بگويم
چه بگويم، که غم دل برود تا تو بيايی!





در آنجا ، بر فراز قلهء کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
بخود گفتم : که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن؟
به سوی ابرهای تیره پَر زد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم :
کای خداوند
من او را دوست دارم
دوست دارم .......

چه قدر نشنيدن ها و نشناختن ها و نفهميدن ها
كه به اين مردم آسايش و خوشبختي بخشيده است!
دكتر علي شريعتي

2. موقع سلام و خداحافظی همدیگر را در آغوش گرفته و ببوسید.
3. یادتان باشد که همیشه باید عاشق و معشوق باقی بمانید. پس وقتی برای شام بیرون می روید، درب را برای خانمتان باز کنید، صندلی را برای وی بیرون بکشید، و موقع قدم زدن دست های همدیگر را بگیرید.
4. مسائل پیش پا افتاده را جدی نگیرید. می توانید اجازه دهید که عادات بد همسرتان اعصابتان را به هم بریزد و اذیتتان کند. می توانید هم این عادات را بپذیرید و برای بهبود وضعیت تلاش کنید. آیا همسرتان عادت دارد در خمیردندان را موقع مسواک زدن باز بگذارد؟ خمیردندانتان را جدا کنید. آیا شوهرتان عادت دارد لباسهایش را در همه جای خانه پخش کند؟ توجه نکنید، یا اگر هم خیلی اذیتتان میکند آنها را جمع کنید، و همیشه به خاطر داشته باشید که در قبال این گذشت شما، همسرتان هم کارهای فوق العاده ای برایتان خواهد کرد.
5. به جنبه مثبت قضیه فکر کنید. به جای اینکه در مورد راه هایی که همسرتان موجب یاس و ناراحتی شما می شود فکر کنید، در مورد همه چیزهای مثبتی درمورد او فکر کنید که همیشه نظرتان را جلب می کرده است.
6. وقتی عصبانی می شوید، کمی صبر کنید. وقتی هر دوی شما عصبانی هستید، اصلاً با هم صحبت نکنید. چند دقیقه صبر کنید، بیرون رفته و کمی قدم بزنید، یا روی تخت دراز بکشید. برای مدتی از همدیگر دور شوید. یک مکث کوتاه به هر دو شما این امکان را می دهد که به جای ناراحت کردن و رنجاندن همدیگر، عاقلانه درمورد چیزی که موجب ناراحتیتان شده است با یکدیگر صحبت کنید.
7. هیچوقت از اسرار و ضعف های همسرتان برعلیه او استفاده نکنید. آنچه که به نظر غیر مهم، جزئی، و پیش پا افتاده می آید ممکن است در نظر همسرتان بسیار جدی و پراهمیت باشد. باید تشخیص دهید که چه چیز برای همسرتان مهم است و به هیچ عنوان درمورد آن با دوستانتان، مادرتان، خانواده همسرتان و یا هیچ کس دیگر صحبت نکنید. همچنین سعی نکنید موقع دعوا آن مسائل را به رخ او بکشید. یک رابطه عاشقانه رابطه ای است که طرفین بتوانند به همدیگر اعتماد کنند و رازهای درونیشان را برای هم مطرح کنند.
8. اول به همسرتان فکر کنید. اگر هر دوی شما اینکار را انجام دهید، مطمئن باشید رابطه ای بسیار لذت بخش در انتظارتان خواهد بود. تا می توانید در جواب درخواست های همسرتان پاسخ مثبت بدهید و تلاش کنید که زندگی را برای او راحت تر کنید و مطئن باشید او نیز همین کار را برای شما خواهد کرد.
9. به همسرتان احترام بگذارید. به هیچ عنوان درمورد همسرتان پیش کسی بدگویی نکنید. وقتی درمورد او صحبت می کنید، بگذارید عشق و احترام شما برای همه آشکار شود.
10. هر روز زمانی را به باهم بودن اختصاص دهید. ببینید چه کاری برای هر دو شما بهتر است....با هم غذا بخورید، آخر شب وقتی کنار هم روی تخت دراز کشیده اید فیلم تماشا کنید، با هم برای قدم زدن بیرون بروید و کارهایی از این قبیل. حتی می توانید کارها را باهم مخلوط کرده و برنامه تان را متنوع کنید. اگر یکی از شما در مسافرت به سر می برد، شب ها به همسرتان زنگ بزنید و صدایش را بشنوید. فقط مهم این است که زمانی را کنار هم بگذرانید.
یادتان باشد...![]()
هرچه بیشتر برای رابطه تان وقت بگذارید، بیشتر عایدتان می شود.
بگذارید عشق و عاشقی بخشی از زندگی روزانه شما را از آن خود کند.
سراج من!
دوستت دارم!
اندازه ای که ماهی آب رو دوست داره!![]()

مردي متوجه شد كه گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش كم شده است...
به نظرش رسيد كه همسرش بايد سمعك بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد.
به اين خاطر ، نزد دكتور خانوادگي شان رفت و مشكل را با او در ميان گذاشت. دكتور گفت : براي اين كه بتواني دقيق تر به من بگويي كه ميزان ناشنوايي همسرت چه قدر است ، آزمايش ساده اي وجود دارد . اين كار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
« ابتدا در فاصله ي 4 متري او بايست و با صداي معمولي ، مطلبي را به او بگو. اگر نشنيد ، همين كار را در فاصله ي 3 متري تكرار كن . بعد در2 متري و به همين ترتيب تا بلاخره جواب بدهد. »
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه ي شام بود و خود او در اتاق پذيرايي نشسته بود . مرد به خودش گفت : الان فاصله ي ما حدود 4 متر است . بگذار امتحان كنم.
سپس با صداي معمولي از همسرش پرسيد:
« عزيزم ، شام چي داريم ؟ » جوابي نشنيد بعد بلند شد و يك متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابي نشنيد. باز هم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسيد . سوالش را تكرار كرد و باز هم جوابي نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت : « عزيزم شام چي داريم؟ »
و همسرش گفت : « مگه كري ؟!!! براي چهارمين بار مي گم خوراك مرغ !!!!! »
حقيقت به همين سادگي و صراحت است .
مشكل ، ممكن است آن طور كه ما هميشه فكرمي كنيم ، در ديگران نباشد ؛ شايد درخودمان باشد!....





خیلی سخته واسه اون
بشکنه یه روز غرورت!
اون نخواد ولی بمونه
همیشه سنگ صبورت!
خیلی سخته بودن تو
واسه ی اون بشه عادت!
دیگه بوسیدن دستات
واسه اون نشه عبادت!





.وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند.
یه عالمه دوستت دارم!
گفتن دوست دارم كم شده ،كيميا شده!
اون غروري كه گذاشته بوديمش يه جاي دنج،
اومده باز توي قلب من وتو خدا شده !!!
اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت ،
حالا انگار ارزشش قد یه ادعا شده!
اون دستایی كه داده بوديم تو رويامون به هم ،
تقصیر کیه نمی دونم ولی رها شده!!!
ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم!
چرا حرف هامون مث تموم آدما شده؟
گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود!!
طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده!
ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم!!!
رفیق من سنگ صبور غمهام به دیدنم بیا که خیلی تنهام
هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم چه دنیای رو به زوالی دارم
مجنونمو دلزده از لیلیا خیلی دلم گرفته از خیلیا
نمونده از جوونیام نشونی پیر شدم پیر تو ای جوونی
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگر بیای همونجوری که بودی کم میارن حسودا از حسودی
صدای سازم همه جا پر شده هر کی شنیده از خودش بیخوده
اما خودم پر شدم از گلایه هیچی ازم نمونده جز یه سایه
سایه ای که خالی از عشقو امید همیشه محتاجه به نور خورشید
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش
تنهای بی سنگ صبور خونه ی سرد و سوت و کور
توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
..... و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
.................................... و تكان دادن سر....
چه كسي باور كرد
............... جنگل جان مرا
........................ آتش عشق تو خاكستر كرد؟
ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را ميبخشي
چه كسي خواهد ديد
مردنم را بي تو
گاه ميانديشم
خبر مرگ مرا با تو چه كس ميگويد
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي
روي خندان تو را كاشكي ميديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد
..... و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
................................... و تكان دادن سر....
چه كسي باور كرد
.............. . جنگل جان مرا
......................... آتش عشق تو خاكستر كرد؟
ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را ميبخشي
ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را ميبخشي
چه كسي باور كرد
.............. . جنگل جان مرا
......................... آتش عشق تو خاكستر كرد؟
ميتواني تو به من زندگاني بخشي
يا بگيري از من آنچه را ميبخشي
منبع:
http://www.prfco.com/modules.php?name=Forums&file=viewtopic&t=5034&postdays=0&postorder=asc&start=0
در ایران :رهبر معنوی داریم که فقط در تبت کاره ای نیست !
در تبت : زهبر معنوی آنها مورد احترام تمام دنیاست .
در ایران :رهبر معنوی مورد احترام دنیاست ولی یواشکی هم می خندند !
در تبت :رهبر معنوی تا به حال وشخصا اظهار رهبریت بودائیان را نکرده است .
در ایران :رهبر معنوی را عده ای رهبر مسلمانان جهان کرده اند !
در تبت : رهبر معنوی دارای کتابی است پر از انسانیت و صلح و دوستی
در ایران :رهبر معنوی دارای کتابی است پر از نمازوحشت و غسل و صیغه
در تبت : رهبر معنوی وقتی وارد معبد می شود عبادت می کند .
در ایران : رهبر معنوی به مشهد می رود اول سال جدید را نام گذاری می کند و بعد مردم او را
عبادت می کنند !
در تبت :رهبر معنوی نقشه خوانی نمی داند و حکم جهاد و .... نمی دهد .
در ایران : رهبر معنوی متخصص حذف کشورها از روی نقشه جهان است !
در تبت :رهبر معنوی در زمان زنده بودنش زیاد به معبد می رود .
در ایران : مردم بعد از رحلتش باید به معبدش بروند !
در تبت : رهبر معنوی از شعر و شاعری در زمان حیاتش چیزی نمی داند .
در ایران : رهبر معنوی بعد از رحلتش دیوان اشعارش بیرون می آید !
در تبت : رهبر معنوی را مثل چوب و چماق می پرستند .
در ایران : رهبر معنوی را با چوب و چماق مجبور به پرستش می کنند !
در تبت : اگر کسی به رهبر معنوی ایراد بگیرد ، او می گوید که خدا به راه راست هدایتش کند.
در ایران : اگر کسی به رهبر معنوی ایراد بگیرد ، او می گوید که او را هر طوری شده به راه
راست هدایت کنند ! !
منبع :
http://beryooni.blogfa.com/8701.aspx
پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن
می شنیدم که بدین نوع همی راند سخن
کای ززلغت صصصبحم شاشاشام تاریک
وای زچهرت شاشاشامم صصصبح روشن
تتتریاکی ام و از شششهد للبت
صصصبر و تاتاتا بم رررفت از تتتن
طفل گفتا مممن را تو تو تقلید مکن
گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن
می می می خواهی ممشتی به ککلّت بزنم
که بیفتد مممغزت میمیان ددهن
پیر گفتا وووالله ممعلوم است این
که زازادم من